.ازامروزباخودکارهدی می نویسم.خودکارش راداد به من.روان می نویسد
.صبح پا کردم توی کفشم یک برگ خشک کوچولو داخلش بود
از کجا آمده بود توی جاکفشی داخل کفش؟
.به خودم گفتم: پاییز در کفشهای من است
از در زدم بیرون. هوا ابری بود. پول مسیر رفت و برگشت را جمع زدم
.شد: 900 تومن. گفتم: اندوه در جیبهایم
هوا خنک بود. حوصله نداشتم. آدمها این جور مواقع
به دلقک می مانند: صورتشان ساختگی تر از همیشه به نظر می رسد
.لبخندشان نقاشی شده . دلقکها در پیاده رو قدم می زدند
.هی روز می شود هی شب می شود
.بعضی شبها هیچ دلت نمی خواهد صبح روز بعد را ببینی
.بعضی صبحها باز بیدار شدنم عصبانی ام می کند
این طرف دیوار مرگ دیگر هیچ چیز دلم را خوش نمی کند
جز چیزی که هیچ کس نمی داند چیست. چیزی که شاید با آن طرف
.دیوار در ارتباط باشد. چیزی شبیه یک راز
.رازی که در ذرات هوا هست. درمن هست. درتو هست
.در برگها در خاک در صدف حلزون
.رازی که باعث می شود شگفتی ات از همه چیز تازه بماند
از همه چیز. حتی گوجه فرنگی که قرمز است و نه هیچ رنگ دیگری
.و بذرش فقط به بوته گوجه فرنگی تبدیل می شود ونه هیچ چیز دیگری
"رها کن"
دچار خستگی بی نهایتم. دلم نمی خواهد پیاده رو تمام شود. دلم
.می خواهد تمام روز در این پیاده رو راه بروم و روز تمام نشود
.این همه رهگذر از این خیابان رد می شود. جریان انبوهی از فکر
.این همه فکر این همه آسفالت این همه ماشین این همه جریان
"درختها چه صبورند اینجا"
یک قناری داخل یک قفس آویخته جلوی یک مغازه ابزار فروشی
.که در آن پنج پیرمرد کارتون پلنگ صورتی می بینندآواز می خواند
:شاید فردا با خودکار هدی بنویسم
پاییز در کفشهای من است"
اندوه در جیبهایم
دلقکها در پیاده رو قدم می زنند
در یک مغازه ابزار فروشی
پنج پیرمرد
کارتون پلنگ صورتی می بینند
قناری
در قفسی آواز می خواند
...رها کن
"درختان چه صبورند اینجا